تبليغاتX
شب پر از ستاره ،پس نور من کو؟

سلام ببخشید چند وقتی بود نشدش بیام آپ کنم روز مادر نتونستم بیام آپ کنم

ولی در هر صورت روز مادر رو تبریک میگم

اینبار یه داستان کوتاه میزارم امیدوارم خوشتون بیاد

نظر یادتون نره

-----------------------------------------------------------

* زیباترین قلب *

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را در آن شهر دارد .

جمعیت زیادی گرد آمدند .

قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند .

مرد جوان ، در کمال افتخار ، با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت .

ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست . »

مرد جوان و بقیۀ جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت می تپید ، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود ؛ و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود .

مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد جطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد .

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی . . .  قلبت را با قلب من مقایسه کن . قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. »

پیرمرد گفت: « درست است ، قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم . می دانی ، هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام ؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکۀ بخشیده شده قرار داده ام . اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند ، گوه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند . چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند . اینها همین شیارهایی عمیق هستند . گرچه دردآورند ، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام . امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...  حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ »

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود . به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود ، تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد . پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد : دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود.

عشق ، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .

+ نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت 1:27 توسط دلشکسته |